انـسانیت ........
حکایت شیری که عاشق آهو شد...

شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیلهی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
♥ مــــــــــــــــــــادر ♥
کِه از بچّگی صدام کرده پسرم...
مــــــــــ♥ــــــــــادر ♥
[ محمدرضا شـــایـــــع ]
______________ _ ▓▓▓▓___________ __
_______________ ▓▓▓▓▓▓_________ _
_______________ ▓▓▓▓▓▓_________ _
______________ ▓▓▓▓▓▓▓________ _
_____________ ▓▓▓▓▓▓▓▓_______ __
_____________ ▓▓▓▓▓▓▓▓▓______ __
_____________▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓▓_______
_____________██ ▓▓▓▓▓▓▓▓_______
____________ ████▓▓▓▓▓██____ __
____________███ ███▓▓▓███_____
____________███ █████████_____
____________███ █████ ████____
____________███ █████ ███_____
____________███ █████ ███_____
____________███ █████ ███_____
____▓▓▓____███ █████ ███_____
___▓▓▓▓▓__███ ██████ ██_____
__▓▓▓▓▓▓▓ ███ ███████ █_____
___█████__ ██ ████████▒_____
____███___▒▒▒██ ███████_____
___▓▓▓▓▓_ ▓▓██████████___ __
__▓▓▓▓▓▓▓ ▓▓██████████___ _
_▓▓ ▓▓▓▓▓▓▓ ██████████____
_▓▓ ▓▓▓▓▓▓___▒▒▒▒▒▒ ▒_______
_▓▓ ▓▓▓▓▓____ ▒▒▒▒▒▒▒_______
_▒▒_█████____▒▒ ▒▒▒▒▒_______
____██████____▒ ▒▒▒▒▒________
___███████____▒ ▒▒▒▒_________
___███████____▒ ▒▒▒▒_________
___███████____▒ ▒▒▒-__________
____▒▒▒_▒▒_____ ▒▒▒▒__________
_____▒▒_▒▒_____ ▒▒▒▒__________
_____▒▒_▒▒_____ ▒▒██__________
_____▒▒__▒_____ ▒▒██__________
_____▒___▒_____ ██_█__________
____▓▓___▓▓___ ██_____________
♥ بــــــــچــگـــــیـــ آ ♥
وقتی میرفتیم قبرستون یا امام زاده
تمام سعیمو میکردم تا پاهام رو نذارم روی قبرا !
تا روی یکیشون پام میرفت / جیگرم آتیش میگرفت
چشامو میبستم / زودی تو دلم براش صلوات میفرستادم
چند سال گذشت / من بزرگتر / مرده ها بیشتر
قدیمی ها پوسیده تر / جدید ها با سنگ شکیل تر
نمیدونم امروز روی چندتا قبر پام رفت / برا چندتا یادم رفت صلوات بفرستم
اما راستش / امروز یه چیزی فهمیدم
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
این روزها چقدر راحت روی زنده ها و احساس ها پا میذاریم
چقدر راحت مردم رو پل صعودمون میکنیم
چقدر راحت آدمها را تفاله ی خواسته هامون میکنیم
یادمه بچگی ها ...
هیچی از بزرگی هام نمیدونستم / هیچی از کثیفی هام نمیدونستم
کاش همون بچه میموندم / چقدر اینو توی نوشته هام میبینم !
کاش همون بچه میموندم ...

دنیای این روزای ما
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند برا خورده شدن به دنیا آمدند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان
پ.ن.پ : دنیای این روزای ما
انسان ها را دوست بدار...
999
شماره های بالا را انتخاب كنید
بعد Ctrl + F را بزنید
بعد شماره ی 9 یا6 را بزنید
و حالا Ctrl + Enter را بزنید..
به سمت خدا قدمی بردار...

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،
و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛
کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ،
تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،
سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد !
مکر زليخا زندانيش مي کند ،
اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند...
از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟!
که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،
و خدا نخواهد ؛
نمي توانند ...
او که يگانه تکيه گاه من و توست !
پس ؛
به "تدبيرش" اعتماد کن ،
به "حکمتش" دل بسپار ،
به او "توکل" کن ؛
و به سمت او "قدمي بردار" ،
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني...
..........

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت ان پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا ، پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
آرزو
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه:چپ یاراست؟
آبجی بزرگه:ممم راست
آبجی کوچیکه:درسته،آرزوت برآورده میشه،هورا
... ... بعددستشو درازکرد و از زیرچشم چپ مژه
روبرداشت!
آبجی بزرگه: اینکه چشم چپ بود
آبجی کوچیکه چپ و راستُ مرور کردو گفت:خوب
اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی
برداشت
دیدی؟آرزوت میخواد برآورده شه،حالا چی آرزو کردی؟
آبجی بزرگه:آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیرخنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی
برای سلامتی همشون دعا کنید...♥

سنگ تمام
امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی،
نــــــــه..،
آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی،
"سنـــگِ تمــام" را میگذارنـد و مــی رونــد...

خاطره ها
بـــــیــــــــــــــســــــــــت نــــــــــــــخ خـــــــــــــــرج داره ...!!!!

مخاطب

آهـ ـاے!
بـ ـا تـ ـ و اَم !
تـ ـا آخـ ـر عـ ـمـ ـرت مـ ـ בیـ ـونـ ـے ...
بـ ـه ڪـ ـωـ ـے ڪـ ـﮧ بـ ـاعـ ـث شـ ـבـے بـ ـعـ ـد از تـ ـو
دیـ ـگـ ـ ﮧ عـ ـاشـ ـق هـ ـیـ ـچـ ـڪـ ـس نـ ـشـ ـﮧ !
مـ ـے فـ ـهـ ـمـ ـے ؟
تــــــــــــــــو فرشته ای

به خودت بیا...
چشمانت را ببند..
و بالهایت را باز کن...
و به یاد بیاور...
تو همان فرشته ای که بالهایت را فراموش کرده ای...
دستی برای من بده از دورها تکان..

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگرانآقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»
من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
- اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!
«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!
آقا اجازه!............................
.......................................!
دستی برای من بده از دورها تکان..
یاבت ڪه می اُفتم بُغض میکُنَمـ ـ
اشک בَر چِشمانَمـ حلقهـ میزَنَد
هـ ـمهـ مُتِعَجِبـ نِگاهَـَمـ میکُننَد
[لَبخند] میزنَمـ و میگویَمـ :
چقدر בاغ بود!
bAhAri_70

دیالوگ های ماندگار
پو: خب؟..
آقای پینگ: ترکیب سری سوپ ترکیبی من...
پو: آها!..
آقای پینگ: ترکیب سری سوپ ترکیبی من اینه: هیچی.
پو: ها؟
آقای پینگ: نشنیدی چی گفتم؟ هیچی.
پو: صبر کن، صبر کن... یعنی این فقط یه سوپ معمولیه؟ سس خاص یا چیزی بهش اضافه نمیکنی؟
آقای پینگ: نیازی نیست! برای خاص کردن چیزی، فقط باید باور کنی که اون چیز خاصه...
l√Kung-Fu Panda
Director: Mark Osborne & John Stevenson
Writer: Jonathan Aibel & Glenn Berger
یـــــا حسینــــــــــــــــــ

چه کوتاه است فاصله میان
بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع) ....
فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا ...
پر از تقلب و گناه
خط خطی سیاه
هیچ وقت درسخوان نبودهام ولی
در شب تولدت
مثل کاج
توی طاق نصرت محله کار کردهام
شاخههای خشک داربست را
بهار کردهام
*
راستی دو روز قبل
سرزده به خانهی دل امید - همکلاسیام - سر زدی
ولی چرا
به خانهی حقیر قلب من نیامدی؟
رد شدم، قبول
ولی به من بگو
کی به من اجازهی عبور میدهی؟
راستی اگر ببینمت
به من هر چه خواستم میدهی؟
کارنامهی مرا
دست راستم میدهی؟
نا امید نیستم ولی به خاطر خدا
از کنار نمرههای زیر ده عبور کن!
ای عصاره گل محمدی!
فصل امتحان سخت ما ظهور کن !










سلام امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ سپری کنید